تبليغاتX
آخرین سایه

آخرین سایه

در گذرگاه سایه ها زندگی میکنم کسی مرا نمی بیند اما تامرگ آخرین سایه زنده ام تا زمانی که خورشید بمیرد

نماز؟؟؟؟

نوشته ی زیر را که در مورد روزمرگی نماز است

دوستی به نام امیر محمد در پست قبلی  برای من کامنت گذاشت

اثری از دکتر شریعتی :

نماز

پدرمومن من ... مادر مقدس من ... نماز تو یک ورزش تکراری است بدون هیچ اثر اخلاقی و اصلاح عملی و حتی نتیجه بهداشتی ! که صبح و ظهر و شب انجام می دهی اما نه معانی الفاظ و ارکانش را می دانی و نه فلسفه حقیقی و هدف اساسی اش را می فهمی. تمام نتیجه کار تو و آثار نماز تو این است که پشت تو قوز درآورد و پیشانی صافت پینه بست و فرق من بی نماز با تو نمازگزار فقط این است که من این دو علامت تقوی را ندارم!
تو می گویی: نماز خواندن با خدا سخن گفتن است. تصورش را بکن کسی با مخاطبی مشغول حرف زدن باشد اما خودش نفهمد که دارد چه می گوید؟ فقط تمام کوشش اش این باشد که با دقت و وسواس مضجکی الفاظ و حروف را از مخارج اصلی اش صادر کند. اگر هنگام حرف زدن "ص" را "س" تلفظ کند حرف زدنش غلط می شود اما اگر اصلا نفهمد چه حرفهایی می زند و به مخاطبش چه می گوید غلط نمی شود!
اگر کسی روزی پنج بار و هر بار چند بار با مقدمات و تشریفات دقیق و حساس پیش شما بیاید و با حالتی ملتمسانه و عاجزانه و اصرار و زاری چیزی را از شما بخواهد و ببینید که با وسواس عجیبی و خواهش همیشگی خود را تلفظ می کند اما خودش نمی فهمد که چه درخواستی از شما دارد چه حالتی به شما دست می دهد؟ شما به او چه می دهید؟ و وقتی متوجه شدید که این کار برایش یک عادت شده و یا بعنوان وظیفه یا ترس از شما هم انجام می دهد دیگر چه می کنید؟ گوشتان را پنبه نمی کنید؟

اگر خدا از آدم خیلی بی شعور و بلکه آدمی که مایه مخصوص ضد شعور دارد بدش بیاید همان رکعت اول اولین نمازش با یک لگد پشت به قبله از درگاه خود بیرونش می اندازد و پرتش می کند توی بدترین جاهای جهان سوم تا در چنگ استعمار همچون چهارپایان زبان بسته ی نجیب بار بکشد و خار هم نخورد و شکر خدا کند و در آرزوی بهشت آخرت در دوزخ دنیا زندگی کند و در لهیب آتش و ذلت و جهل و فقر خود ابولهب باشد و زنش حماله الحطب!!!
و اگر خدا ترحم کند رهایش می کند تا همچون خر خراس تمام عمر بر عادت خویش در دوار سرسام آور بلاهت دور زند و دور زند و دور زند...... و در غروب یک عمر حرکت و طی طریق در این" مذهب دوری" به همان نقطه ای رسد که صبح آغاز کرده بود. با چشم بسته تا نبیند که چه می کند و با پوز بسته تا نخورد از آنچه می سازد! و این است بنده مومن آنچه عفت و تقوی می گویند.
کجایی پدر مومن من... مادر مقدس من... وای بر شما نمازگزارانی که سخت غافلید و از نماز نیز. در خیالتان خدای آسمان را نماز می برید و در عمل بت های قرن را. خداوندان زمین را...
بت هایی را که دیگر مجسمه های ساده و گنگ و عاجز عصر ابراهیم و سرزمین محمد نیستند...


ت.ا ۱: این شاید آخرین پست وبلاگ آخرین سایه باشد قرار اسباب کشی کنم به وبلاگی جدید

ت.ا۲ : تخلصم هم عوض کردم که در آینده نزدیک با ورود به وبلاگ جدیدم متوجه می شوید

 ت.ا۳ : دیگر سایه نخواهم بود و پارو از گلیم هوشنگ ابتهاج عزیز  در آوردیم

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سایه  | 

بیا تکراری نباشیم

 

وارونه

 

روبروی من نشسته لحظه ای که با تو بودم

من برای شادی تو شـــعــر باران را سرودم

 

می کشم یه خط قرمز روی قلب عادتــا مون

کی میگه  هـمـیشه باید آســمون بباره بارون

 

بیا تکراری نباشیم از هـمــین لـحـظه و حالا  

قطره هارو راضی کردم  برن از زمین به بالا

 

چی میشه یه بارم امشب زمین آسمونی باشه

از دلش بارون بــبـــاره همــــه جـا نفس بـپاشه

                                                               

یادته می گفتی بـا من عــاشق آبی ترینی

اگه من سایه نـشـینـم تو یه آفتـابی ترینی

 

تو می خواستی آسمون شی من برای تو کویرم

  گفتــی اونقــــدر می باری توی سیرآبی بمیـرم       

 

حالا من میخوام یه بارم ، تو کویری تشنه باشی 

اونقدر بارون ببارم تا هــمیـشـه چـــشمه باشی 

 

تو یه قطره مال من باش هر چی دریاست با تو میشم  

تو یه لحظه مال من باش هر چی فرداست با تو میشم

 

 م.سایه 1/1/89 


ت.ا ۱: بعد از مدت ها دوباره سلام

ت.ا ۲: دلم برای خودم تنگ شده بود

ت.ا ۳: به دوستان جدیدم خوش آمد می گویم

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سایه  | 

تولد بانوی 22 خرداد

۲۲ خرداد

 

امروز تولد آبجی مانیای گلمه
بهش تبریک میگم

و امیدوارم سالیان سال با موفقیعت به زندگیش ادامه بده
۴ روز ازش بزرگترم

 

اینم یه کیک خومشزه :

 

دل خودم که آب افتاد شمارو نمیدونم

 

این وبلاگ آجیمه:  http://www.eriha.blogfa.com 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سایه  | 

ناز بارون

 

من و آیینه می دونیم که چشمات رنگ بارونه

اگه با گریـه می خندیم شـدیــم دنیای وارونه

 نشستیم زیر این بارون ، صـدای کوچ تنهایی    

گل از لبخند تو با من حسادت می کنه گاهی 

سـرود باغ بـیــداریـت به گــــوش کــودک نازم

به این زیبایی چشمات غرورم رو چه می بازم

یه دنیا عاشــقی با من یه عـالم سـادگی با تو 

شنـیدن داره تو بـارون ، قـنـوت رقص موها تو  

یه لالایــی زیــبـــایی به شــب هــایـی که بی تـابم  

نوازش کن سکوتم رو به وقت هایی که می خوابم 

تو با من غصــه ها داری در ایــن آرامش لب هات   

بذار از این به بعد باشم شکوه ماهِ  توُ  شب هات                   

بیـا بازم بـه بالـیــنـــم بذار با هـــم یــکی باشیم

 تو با من یا که من با تو ، بیا تا لحظه ای ما شیم 

بریم با هـــــم به آبـی ها به اوج قصــــه های دور 

من اونجا  سایه می سازم اگه با من تو باشی  نور

 

م. سایه


ت.ا : خنده بر لب میزنم تا کس نداند راز من / ور نه این دنیا که ما دیدیم خندیدن نداشت

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سایه  | 

آینه ! دروغ بگو

آينه بود که بود
باز هم آينه بود
تو که از روی سخن
به بلندای تبش
جرعه ای از شب زيبايی خود می جويي
تا به تکرار بری
رسم افسونگری اهل زمین
.
.
.
کاش احوال همين آينه را
از صداقت نفسی خالی بود
تا تو و هر که در اين قافله هست
نتوانید و نه بر باد دهید
زير دستان همین چهره گران
باطن سرد و شرور و تب خويش.

کاش این ها همه را می دیدید

که به الطاف همین آینه هاست
تو و این طایفه ی بی دینیت
دیر بازیست که هر شب به خفا
این همه باکره را  بوسیدید

 

م.سايه ۲۷/۱۱/۸۸

 

 

 


ت.ا ۱: سر خود را به چشمانت هم نگو که می گرید و سر نگه دار نیست 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سایه  |